بهار لعبت هریمن بود ، که از زخم عشق رانده شد .
هریمن ستاره صبح بود که از دروازه هشتم نور آورد و رانده شد .
زخم خورد و زنده چشم و راز در دست به دنیای مردگان رانده شد .
او در خیسی بهار مامور و معذور آوردن آتش بود تا عزوجل زنده بماند .
هریمن کهنه سرباز تکه پاره شده از درد نامیرایی است .
پیش مرگ رستگاری خدایانی که خواستند تاریک پوش باقی بمانند .
او از دروازه پایان برنگشت تا لاعلاجی ابدی رها شدن را انسان ،تنها ،حمل نکند .
او داغ گرسنگی خدایان را به پشتش کشید تا دست معشوقش آدم از درد دور بماند.
هریمن خاک فراموشی آدم است.
این گونه است که انسان حرف به حرف زخم پدرش را می شناسد.
4 پاسخ
بسیار عالی👌😍😍
ممنونم عزیزم 💓💓
از افکارت معجزه می بارد عادله عزیز
ممنونم عاطفه عزیزم 🙏❤️❤️