دیدار با سانوی بعد دوازده سال پوست انداختن در عشق ، یک آزادی کمرشکن بود . نه من و نه حتی سرنوشتی که او را ترک کرده بود ، مداخله ای در سایه انداختنش روی مرگ ناگهانی من نداشتیم . سانوی دوازده سال بعد از آن خواب ظهر تابستانی که خودمان را انداخته بودیم در باغ عدن ،حالا بازگشته بود . دوازده سال بعد بود وهنوز ماهیت روح یکی شده مان نتوانسته بود آلوده به اندوه یا هر سرنوشت دم دستی دیگری بشود .
سانوی مثل خدایی ناگهان آمده بود تا بین آدم ها قدم بزند. خدایی که جاه طلبی اش بیشتر از آن بود که به چیزی یورش نبرد. من در مرگ ناگهانی ام نشسته بودم و داشتم رو به آسمان تهی ، رنگ می باختم . قرار بود بالشی از دیدنِ رازِ مرگ را ، زیر سرم بگذارند.
سانوی می دانست خوابی در راه است . دستش را زیر یک دسته موی بلوطی بلند که با خون دلمه بسته چسبیده بودند پشت سرم گذاشت و بدون هیچ شوخ طبعی آن را گذاشت روی بالش سفید بیمارستانی . نیم هوشیاری خنک و راحتی داشت از رگ هایم به سمت پاهایم ،عبور می کرد و می رفت . جز سرم که حسش نمی کردم شانه راستم انگار در سیاه چاله مخفی بلعیده شده بود . گفت شانه راستت از جایش خارج شده .
اگر هنوز می خواهی همان رویای ناشناخته با که دودمان هر ترسی را به باد می دهد باقی بمانی، کمی امروز به هیچ، به انتظار،و دست برداشتن از هر چیز و همه کس نیاز داری، سِرا ! مرگ کوهی نیست که هر کسی بتواند آن را فتح کند، چه برسد به ما که هنوز به رگه های طلای سعادتی که دیده ایم ، نرسیده ایم …
#عادله _ضیائی
ادامه دارد…
این داستان هر هفته به روز خواهد شد .
آخرین نظرات: