نادا شبیه کودکی های شیطان است !می تواند خودش را در معرض هر رهایی قرار دهد . انگار دو قوچ در چشمانش نشسته اند .
″می گویم خوبی قشنگ ؟“ می خندد و می گوید: همه چیز برایت خوب پیش می رود؟ ”می گویم متوجه میشوی وقتی با زبان فارسی با تو حرف می زنم ؟“
شانه راستش را به ابریشم سرکش موهایش نزدیک می کند و برای نجاتش دوباره لبخند می زند .دو ردیف مروارید به شکاف زمانی که در آن حضور داریم اضافه می شوند و زیبایی در هوای بالای سرمان دوباره شروع به چرخش می کند.
”بله متوجه می شوم اما نمی تونم به فارسی جواب بدهم …“
دنیای نادا دنیای شکافتن سنگ هاست . به همین دلیل به لئو دل بسته است .
لئو مردی ست که به شکل غیر منتظره ای زندگی را در دستانش گرفته است .به شکل شگفت انگیزی دست یافتنی و دست نیافتنی است .چنان در آستانه هر اتفاقی، ملموس و ماندگار، عمیق و امن می ماند و هر نشدنی را به شوخی می گیرد که هیچ غیر ممکنی نمی تواند کنارش آسوده باشد .
لئو مثل تیری از شهاب برای شکافتن سنگ ها انگار از آسمان به دنیای نادا رسیده است .عشق استخوان است اما داشتن لئو چیزی بیشتر از استخوان نیاز دارد . نادا می داند برای داشتن لئو چیزی بیشتر ازعشق نیاز هست .
می داند باید سخاوتمندانه هر آن چه دارد را جمع کند و در کوله آتش خورشید بیندازد .هر آنچه تا به حال تجربه کرده است را به صائقه حضور لئو ، بسپارد.
کمان در دست های لئو ست . می تواند در چشم بهم زدنی قلبش را به قلمرو حقیقت پرتاب کند و تمام سردرگمی نادا را یکجا خاکستر کند .
رام شدن منفعل اما به مذاق هیچ کدامشان خوش نمی آید .نادا در برابر ترس زبانی سرخ دارد . می رود و چراغ زمان را خاموش می کند .
هفت ماه کامل در قله آتش مرکوری می نشیند. وقتی ریشه های خردش آماده آزادی ست ،موج موهایش روی آبی روشن پوستش ،شروع به رقصیدن می کنند .
حالا ریشه نامیرای نادا، همان شوق سرنوشتی ست که که لئو از آن جوانه می زند…
عکس : مجموعه شخصی ،سوئد
آخرین نظرات: