حقیقت پای خسته ای دارد . دیرتر از قیل و قال می رسد . اما می رسد .اما می ماند

 

من درعرض باریک زیستنم به بُهت و گریختن قناعت نکردم . از جایی اما ازدویدن دنبال افیون شادی هایی که با من نسبتی نداشتند دست کشیدم . از جایی از انکار آنچه مرا می کشید ، دست کشیده ام و دانستم کجا آخر دنیای من است .

حالا،اینجا، روی لبریزی پرتگاه قصه هایم ایستاده ام و آزادی کلمات را به دهان دنیا می اندازم .

حقیقت پای خسته ای دارد . دیرتر از قیل و قال می رسد . اما می رسد .اما می ماند .حقیقت را بیشتر ازآنکه قابل شنیدن باشد، باید دید.
خیال ،حقیقت زندگی من بود . من وفاداری بی ترسی به رویا داشتم و از یاد نمی برم ، چگونه تکه پاره های خواستنم را با جنون شهامتم به هم دوختم .خواستم به راز ،جان بدهم و می دانستم سیل سهمگینی از ندانستن ها مرا خواهد بُرد…

این من بودم با صورتی خون آلود و خسته از امید ،که هرگز نمی توانستم تسلیم خواستن و نداشتن باشم!

زندگی برایم معشوقی اتفاقی بود که از آسمان درون نیستی ام افتاد.

معشوقی، زیباتر از آنکه بشود نادیده اش گرفت .دیوانه تر از آن ، که بتوان از او کینه ای داشت . وحشی تر از آن ، که بتواند زبان سرخ اعتراضی را تاب بیاورد. قیمتی تر از آن، که بتوانی بی اعتنا به بودنش باشی . من و خیال می گذشتیم و زندگی دورمان ایستاده بود . در جریان هولناکی از مکاشفه و روییدن، یک جا من و خیال و زندگی بهم رسیدیم . روبرویم نقاشی زنده ای از دانه معجزه ایستاده بود و من مثل یک بوسه ممنوعه اشتیاق ِجان سختی به زخم های شکفتن داشتم.

از زندگی ، این سرکش رازآلود ، برای رفاقت های بی آغوشش ،

برای حضورهای نابهنگامِ تکان دهنده اش ،

برای ویرانی های نجات بخشش،

برای معجزهِ تکرار نخستین ها ،

سپاسگزارم!

 

عکس : مجموعه شخصی ،پاریس 

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط