دیشب اجرای اِدور را دیدم. البته اجرای ضبط شده اش در ماه مای در کافه فیدل پاریس . فیدل همان کمانچه است . ادور به همان کشیدگی آرشه کمانچه خودش را روی صحنه تئاتر به بالا و پایین و چپ و راست می کشاند و آب دره هایی از باغ عدنش را نقاشی می کند .نوشته کوچکی را اول اجرایش خواند و به دوست تقدیری اش آناب که اسم من است تقدیم می کند.
از همان دقیقه اول اجرا می خواست صحنه را مثل یک تکه کاغذ بریده شده دور بیندازد و بعد برود بشکفد توی شادمانی گم شده اش .
دست هایش باد بود لای به لای موهای معشوقه ای کُشته شده. برای هیچ چیز تقلا نمی کرد جز آن معدود جادوچه هایی که می خواست بریزاند توی نگاهش و ویرانی اش را توی چشم هرآنکه می بیندش اسیر کند . انگار هر ثانیه روحش خاطره ای نامرئی را لمس می کرد و می ریخت روی اشتیاق ناخواسته بعدی اش.
این چه رازی است که دارد تو را هر بار بیشتر به سماجتِ تکرار زخم هایت نزدیک می کند؟
اِدور تو به بخشیدن نیاز نداری ! “آن ِ” تو مدافع بالابلند توست که از شعاع بدنت بالا می رود و روایت همه رستاخیز های نیمه تمام را در خودش حل می کند!
آن دورها ،چیزهایی برای دیدن هست . من ،جان به دربردن های بُهت آورت ، من تنومندی نبوغت را دیده ام ! تو از مرگ هم سخت تری . لازم نیست دستت را به هر جاده ای برسانی و شروع به بلعیدن هر تاریکی کنی .
اِدور ،ادورا ! تو بدیهی ترین هراس از یک آمیختن به دندانِ نجات دهندگی هستی ! یادت بیاید که می دانی چطور کنار عریانی هرحقیقتی بایستی وتماشایی باشی!
امروز یک روز نزدیک تر است . قلب ،دیوانگی های گاه به گاه دارد .پس می توانی دست برداری از خیره شدن به هر تپش و کوبشش .
یک قدم از پوچی ِ کم نجابتی به نام “ای کاش “،بیرون بگذار .
جوانه هر بی حسرتی ،ریشه هر نجات ! در جغرافیای رفتن و ”ناگزیری ِ فراموشی“ ست!
عکس : مجموعه شخصی ،پاریس
آخرین نظرات: