داستان کوتاه : سانوی در سرانجام ناتمام دو‌جهان /قسمت دوم

چیزی به باز شدن در مرگ نمانده است. به اتاقی با ربات‌های هیولاگونه منتقل شده‌ام و این یعنی پایان نزدیک است. حفره‌ای به اندازه و عمق کاسه‌ای تبتی در پشت سرم ایجاد شده. 

دیدن سانوی نباید در دوران ستمگری من به خود اتفاق می‌افتاد. عشق سانوی نیازی به آتش نداشت؛ با آمدن نامش، شعله‌ای درون زنده بودن و زندگی روشن  می‌شد، چه برسد حالا که سایه‌اش،رستگاه سرسپردن است  و تقلا برای کرختی کارساز نیست..

او با زندگی‌اش آرام  بود و شاید هیچ‌کس بهتر از خودش، نمی‌توانست برای او باشد، تا آن روز پاییزی که احساس کرد چیزی بیرون از مرزهای تنش دارد می‌تپد که متعلق به اوست .حدسش درست بود. نقشه در دست قلبش بود و می‌دانست اکنون زمانه کُرنش به صبر و سکوت است، وعشقی پرحادثه را نه از اجبار، که با  آزادگی انتخاب کرد.

گفت :بغض داشتی و می خواستی  حواست را از آرزوهایت  پرت کنی، وفکرکردی چه راهی بهتر از خرده انتقام هایی مثل مرگ، ها ! 

 دستش را گذاشت روی قلبم و‌گفت : من آنقدر اینجا می مانم تا دست از فراموشیِ راهی که ساخته ای  برداری. 

ما نوری برای درخشیدن داریم؛ نوری که اهل تاریکی آرزو می‌کنند هرگز آن را پیدا نکنیم. 

به من اعتماد کن! من هنوز می‌توانم 

هر چیزی که تمام شده را … 

“مرگ اما مادرانگی بزرگ و مهربانی دارد که همه قلب های برنده و باخته را می تواند هرزمان که بخواهند در خودش جا بدهد.”

حتی اگر ، حتی اگر سانوی بخواهد جادو کند، تن و پلک‌هایم دیگر نای برگشتن نداشتند…

این داستان ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط