قسمت سوم
سانوی یک غریبه آشنا بود، اما نه یک غریبه “خالی” و غمگین. دوست داشتن او شبیه دوست داشتن یک رودخانه بود؛ حس عجیبی از دوست داشتن خروشان و بیاختیاریِ رفتن. از آن غریبههایی که انگار معصومیتی بیتکرار دارند و میتوانند همه چیز را در آنی، متعلق به خودشان کنند.
“زندگیات شده است یک آسمان خاکستری. اگر نتوانی با “رنجِ بزرگیات” کنار بیایی، با هیچ چیز دیگری هم نمیتوانی کنار بیایی ،سرا. اصلاً هیچ چیز بزرگ دیگری در زندگیات نمیآید که بخواهی تجربهاش کنی. چرا حاضر نیستی سر جایی که لیاقتش را داری بنشینی؟ تو حقیقت را نمیبینی چون دلت نمیخواهد آن را ببینی.” درست میگفت. سِرا درست مغزِ پسِ سرش، همان جایی که مرکز دیدن، درک و تشخیص هر آنچه با چشم میتوان دید، را از دست داده بود..
عشق سانوی چیزی را در زندگیام تغییر نداده بود، اما تمام راهِ گذشته و آینده را نشانم داد. نشانم داد که من در برزخ مهربانی با دنیا و ترساندن خودم ایستادهام. راست میگفت. من میتوانستم برای هجوم هر بغضی آماده باشم، برای سیلی خوردنهای پیاپی صورتم را توی دستم بگیرم، طوری که حتی نبودنی هم، از بودنم باقی نماند.
نشانم داد راهی که از پشت کردن به خودم می گذشت جهنمی تمامعیار است. اما زندگی فقط فکر کردن نبود. باید میرفتم. و من، بین منِ گمشدهِ منتظر و “تنها بودن با دیگران”، دشمنی و دومی را انتخاب کردهام….
همه این گفتوشنودها در کُمای هفت درجه، در لایههای زندانی روح سِرا، در میانه مرگ و زندگی اتفاق میافتاد….
روح سِرا میداند در آستانه رفتن است، اما کاری انجامنشده هنوز روی زمین مانده است. به همین دلیل، روح سِرا آخرین قمارش را میکند و عشقِ سانوی را مانند کهنهسربازی به جنگ میفرستد. روح سِرا زخمی روی پله خورشید نشسته است. میداند رویایی برای باختن ندارد جز همان که تمام عمر منتظرش بود: آشتی سِرا با خودش…
این داستان ادامه دارد
آخرین نظرات: