قسمت چهارم \ داستان کوتاه : سانوی در سرانجام ناتمام دوجهان

سانوی در سرانجام ناتمام دو جهان

قسمت چهارم

سانوی عمیقا ایمان داشت انسان از ذرات نور و رنج ساخته شده است . می گفت به همین دلیل است که نگاه کردن بی هراس به خورشید و یا ماه ،هر انسانی را به حس و حالی در درونش متصل می کند که می داند آن شعف ،آن شور که حاضر است برایش جان دهد ، نه چیزی آشنا، بلکه تماما خودش است .

سرا خوشبخت بود که کسی را داشت به او بگوید در راه از دست دادگی ،در راه ترجیحِ مرگ است .
خیلی ها روح شان هم خبر دار نمی شود مرده اند و دارند از خرده نکبت های مردگان دیگردر خواب بالا می روند.

“قلبت همه چیز را می‌داند، خوش اقبالی ات این است که حقیقت را با چشمان باز خواهی دید سِرا.” اگر با خودت مهربان بودی، زودتر راه را پیدا می‌کردی !

آنها که بیش از اندازه در قصه های دیگران حضور دارند در حقیقت خیانت کارند .معشوق های خیالی را برای کُشتن خودشان به خانه دعوت می کنند .
چه افیون عجیبی دارد بی مهری و بی آغوشی با تکه های شکسته ات! تاوانِ نخواندن داستان خودت، روح رنجیده ای ست که که نمی داند این بساط را چقدر باید تاب بیاورد.

سانوی در سکوتش ادامه داد: همه ما همین یک برگ برنده را داریم “آشتی با جان !، سرا… من نمی‌توانم زندگی تو را نجات دهم، اما می‌توانم تا ابد همین جا در نور عشقت بمانم، حتی اگر خودت در تاریکی و خستگی فرو رفته باشی.

سرا در فضایی میان مرگ و زندگی معلق بود و کلمات سانوی در تاریکی ذهنش مانند جرقه های کم‌سو می‌درخشید و خاموش می شد.

صدای خون در رگ های سانوی را می شنید. صدای استوار سانوی هرچند غبارآلود و دور،چیزی را درون قلبش تکان می داد .چیزی میان بیداری و خواب، چیزی میانِ فرار و ایستادن داشت تکان می خورد.

سرا پشت پلک هایش و در رویای خود، دخترکی ممنوعه را دید . دخترکی تنها و خاک گرفته که پشت به او ایستاده بود. شبیه ترین خاموشی را با سرا داشت و وسعت زخم های پشت دخترک به وسعت زندگی زیسته سِرا بود .

هر قدمی که به سمت دخترک برمی‌داشت، نور و غم بیشتری به فضای تاریک پشت پلک هایش و قلبش می ریخت . دخترک ناگهان تمام آرزوهای سرا را تصرف کرده بود .

اینجا همان سفری بود که نرفته به مقصد می رسید.

سرا حالا ناخواسته پایش را جایی گذاشته بود که دیگر هیچ تفاوتی بین رفتن و ر سیدن وجود نداشت .

صدای سانوی ، مثل شمعی در دست ،راه را روشن می‌کرد تا شاید آن دخترک بخواهد به دیوانگی التیام خودش و سرا که دیگر نمی توانست به خودش کمک کند ،تن بدهد …

ادامه دارد
#داستان _کوتاه
#عادله_ضیائی

به اشتراک بگذارید

عضویت در خبرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط