صدای شعر ،شوری برای امروز
قدری زمان بده برای ایستادن در این تپش .حیرت این سادگی ،هر ایمانی را از پا در می آورد. در رگه درخشانی
قدری زمان بده برای ایستادن در این تپش .حیرت این سادگی ،هر ایمانی را از پا در می آورد. در رگه درخشانی
سانوی در سرانجام ناتمام دو جهان قسمت چهارم سانوی عمیقا ایمان داشت انسان از ذرات نور و رنج ساخته شده است . می گفت به
قسمت سوم سانوی یک غریبه آشنا بود، اما نه یک غریبه “خالی” و غمگین. دوست داشتن او شبیه دوست داشتن یک رودخانه بود؛
چیزی به باز شدن در مرگ نمانده است. به اتاقی با رباتهای هیولاگونه منتقل شدهام و این یعنی پایان نزدیک است. حفرهای به اندازه و
دیدار با سانوی بعد دوازده سال پوست انداختن در عشق ، یک آزادی کمرشکن بود . نه من و نه حتی سرنوشتی که او
همه ما یک یونس در درون داریم که نمیخواهیم مسئولیت تربیت قوم خود را بر عهده بگیریم. قومِ ما خود ما هستیم و به دریا
دیگران در آینهی نگاه ما ، خودشان را میبینند و قضاوت می کنند. ما را می بینند . به ما لبخند می زنند . به
. همیشه نامهای دیگری وجود دارد، نامهایی برای چیزها و آدمهایی که در عمق وجودمان به گِل نشستهاند. نمیتوانیم با سادهدلی، نام هیولایی که تمام
چند روز قبل داشتم کارهایی که توی چک لیستم بود رو برای مربی ام می فرستادم . آخر چک لیست ،زیر ستون نکات مثبت علامت
تو به اندازه آرزوهایت زیبایی ماهو ، چرا ماجرا را پیچیده می کنی ؟! با مرگ هایت بازی کن . نمی توانی مثل گل یشمی
با عضویت در خبرنامه از جدیدترین نوشته ها باخبر شوید